security issues on symbian os mobile

خدا
0   |  0
بازديد : 33 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390

        ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و

                       به خدا فكركنم

       تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: خدا,
عطر گل
0   |  0
بازديد : 38 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390

 

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید

          اما  ..............

                     محال است بتوانید عطر آن را در فضا محو کنید

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: عطر گل,
مرغان غم
0   |  0
بازديد : 49 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390

نمی توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند 

 اما می توانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازد.

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: مرغان غم,
نادان
0   |  0
بازديد : 40 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 19 بهمن 1390

نفهمی و نادانی سه نوع است :

یکی آنکه انسان هیچ نداند ،

دوم آنکه آنچه را که لازم است نداند ،

و سوم آنکه آنچه را نباید بداند ، بداند

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: نادان,
بازديد : 37 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390
هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن
ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: توانایی خویشتن,
بازديد : 31 مرتبه
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390


بـزرگ که میشــــوی....
غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند،
دَرد هـایت نــیز!

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را،
در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی.....

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: آلبوم کودکی,
رنج
0   |  0
بازديد : 30 مرتبه
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390

اشتباه من این بود ....
هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....
فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ...

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: رنج,
آبشار
0   |  0
بازديد : 40 مرتبه
تاريخ : شنبه 24 دی 1390

 

در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود

 این را آبشار به من آموخت

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: آبشار,
بازديد : 37 مرتبه
تاريخ : جمعه 23 دی 1390


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن
ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: اندکی فکر کن,
بازديد : 35 مرتبه
تاريخ : جمعه 23 دی 1390





امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی
اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی

 

 

ارسال توسط مریم رضایی | امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 برچسب ها: خدا منتظر من و شماست,
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد